سروده‌هایی در مدح کریم اهل بیت(ع):«اگر می آمدی ایران تو مرقد داشتی حتماً»

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگارا فرهنگی ، امروز سه شنبه 31 اردیبهشت ماه و پانزدهم ماه رمضان مصادف با فرا رسیدن سالروز ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (ع) است. به همین مناسبت بسیاری از شاعران کشور با سرودن اشعاری ارادتشان را به محضر امام مجتبی (ع) ابراز می‌کنند.

مهدی رحیمی

اگر می آمدی ایران تو مرقد داشتی حتماً
به جز گلدسته و نقاره گنبد داشتی حتماً

شمال شرق ایران یا جنوب غرب یا مرکز
تو هم در بخشی از این خاک مشهد داشتی حتماً

کنار مضجعت در آخرش با شوق با فریاد
پس از صل علی،ٰ آل محمد داشتی حتماً

کسی با کفشهایش در حریم تو نمی آمد
به دور مرقدت از صحن ها حد داشتی حتماً

“مُؤَیِّد” داشتی  در مشهدت با شعرهای ناب
و در کل زمین کلی مُؤَیَّد داشتی حتماً

اگر می آمدی ایران شبیه حیدر کرار
تو هم بین اذان یک جفت اَشْهَد داشتی حتماً

همیشه سمت بابُ الْقاسمت غوغای زائر بود
خودت هم از همانجا رفت و آمد داشتی حتماً

غلامرضا سازگار

ای فروزنده ز رخ حسن خدات
وی همه حسن فروشان بفدات

جلوه گر آینة ذوالمننی
پای تا فرق حسن در حسنی

مصطفی را تو فروع بصری
وصی دوم و اوّل پسری

خلد گردی است ز خاک حرمت
چرخ موجی است ز بحر کرمت

مهر را جلوه ز پیرایة تو
آفتابش همه از سایة تو

رمضان سفره مهمانی تو
مشعلش چهرة نورانی تو

روزه‌داری که بود تشنة دوست
آتش عشق تو افطاری اوست

ای فدای رخ بهتر ز مهت
روزه داران خدا خاک رهت

ای به خلد غمت افسانه بهشت
پیش رخسار تو زیبایی، زشت

گنج توحیدی و دل ویرانت
روی نادیده همه حیرانت

ای ز غمهای تو خون بر دل خاک
پنجة صبر گریبان زده چاک

صبر دیوانه شده از صبرت
حلم خون خورده کنار قبرت

صلح و جنگ تو درش سرّ و سری است
هر دو را هر که بداند اثری است

پای صلح تو در آن آتش جنگ
سر بیداد گران خورد به سنگ

تو امامی به قعود و به قیام
به قعود و به قیام تو سلام

مرکب حکم، تو میرانی و بس
جنگ یا صلح، تو میدانی و بس

هر که با صلح و قیام تو نساخت
بخدا مرتبه‌ات را نشناخت

تو که مانند پدر در پیکار
شعلة مرگ زدی بر اشرار

صف کفار ز هم پاشیدی
فاتح جنگ جمل گردیدی

راه تا قلب سپه طی کردی
ناقة عایشه را پی کردی

ای ز رزم آوریت در صفّین
بانگ تکبیر بلند از طرفین

تو که نجل اسداله استی
تو که فرزند یدالّه استی

نبود در دلت از دشمن بیم
نکنی صلح که گردی تسلیم

تو به هر حال ولی اللّهی
جنگ یا صلح کنی آگاهی

مصطفی کو سخنش وحی خداست
گفته در شأن تو این گفته به راست:

حسین اند دو پاکیزه امام
همگان را به قعود و به قیام

ای رخت شمع جوانان بهشت
سیّد جمع جوانان بهشت

وصی دوم بر حق رسول
پسر اول زهرای بتول

تو که هستی که به رغم دشنام
خصم خود را کنی از لطف سلام

صفت و خلق تو از بسکه نکوست
شود از یک نگهت دشمن، دوست

ای فدای تو من و ، امّ و ابم
وی ثنای تو به لب روز و شبم

ای تو بعد از پدر، اوّل مظلوم
سوّمین نور و چهارم معصوم

مهر افلاک به حسنت خندان
ماهی بحر بیادت گریان

جگر صبر ز صبرت پرخون
چهرة حلم ز شرمت گلگون

دل عشّاق مزارت همه رشک
آب باران بقیعت همه اشک

سینه‌ها را به تمنّای تو داغ
قلب‌ها را ز مزار تو چراغ

کاش گردی شوم و از کرمت
بنشینم به کنار حرمت

کاش چون ماه به شبهای دراز
داشتم با حرمت روز نیاز

کاش مانند چراغی سوزم
تا شبی در حرمت افروزم

کاش مانند نسیم سحری
داشتم بر سر کویت گذری

کاش چون اشک کنارت افتم
بر روی خاک مزارت افتم

روی جانها همه بر تربت تو
سوز دلها همه از غربت تو

غربت آن نیست که با ضربت سنگ
چهره از خون جبین گردد، رنگ

غربت آن نیست که از داغ جوان
قد بابا شود از غصه کمان

غربت آن نیست که سر بر سر نی
ره کند با سپه دشمن طی

غربت آن است که، فردی مظلوم
شود از کینة یارش مسموم

غربت آن است که بعد از کشتن
بارش تیر ببارد به بدن

تیر بارید ز بس بر بدنت
بدنت گشت یکی با کفنت

سینه‌ها از الم، فروخته شد
تن و تابوت بهم دوخته شد

ای بیاد تو دل هستی، خون
وی حساب غمت از حد بیرون

قلب احمد که برایت خون بود
به همه مردم عالم فرمود:

روز محشر که همه گریانند
اشک ریزان حسن خندانند

زین شرر سوخته «میثم» امروز
بارالها تو به فرداش، مسوز

محسن ناصحی 

شکرُ لِلّه اگر زبان دارم
طبع آیینیِ روان دارم
خاکیم ، میل آسمان دارم
بال اگر نیست نردبان دارم
شاعرم ، بر زبان من عشق است
شکر، نام و نشان من عشق است

عشق اگر هست در یَمُت یَرنی است
من اویسم وفای من قرنی است
دل من چون عقیقها یمنی است
خون دلم پس مرام من حسنی است
هرکجا عشق خیمه زد وطن است
شکرُلِلّه امام من حسن است

ما به توحید از خدا گفتیم
در نبوّت ز مصطفی گفتیم
در امامت ز مرتضی گفتیم
در کرامت ز مجتبی گفتیم
ما مسلمان این قبیله شدیم
وَبتَغوا را اِلی الوسیله شدیم

ذکر ماشد به هر کلام ، حسن
نیّتِ ما به هر سلام ، حسن
بر زبانها علی الدّوام ، حسن
کن نگاهی به ما امام حسن
دل ما خون شد ای بقیع نشین!
یا کریم آمد ای کریم ! ببین

پاکشیدی تو از مناظره ؟ نه
ترس داری تو از مخاطره؟ نه
صلح کردی ولی مذاکره ، نه
در بقیعی ولی محاصره ، نه
آل وهّاب کمتر از آن است
که ببند ز شیعیان تو دست

ما تو را در خطر نمی بینیم
دشمنت را قَدَر نمی بینیم
دیگر از سَم ضرر نمی بینیم
بر سر نیزه سر نمی بینیم
که بقیع تو خوش سرانجام است
پایتخت جهان اسلام است

کو؟ ندیدند در جدل چه گذشت؟
سالها بر سر ملل چه گذشت؟
یا ندیدند در جمل چه گذشت؟
بر سر وارث هبل چه گذشت؟
حسنی زاده ها فراوانند
وای اگر تیغ را بجنبانند

میلاد حسنی

از بس که حُسن نام تو شد مشق جوهرم
عطر بقیع می‌وزد از باغ دفترم

شوق بهشت سهم بقیه، ز من مخواه
از گندم مزار شما ساده بگذرم

مسکین، یتیم، اسیر، همه زود آمدند
مثل همیشه در صف این خانه آخرم

نقش است بر کتیبه‌ی خلقت هو الکریم
ثبت است بر جریده‌ی عالم هو الکرم

من خواب دیده‌ام پس از آبادی بقیع
نذر ضریح توست النگوی مادرم

آنقدر حلقه بر در این خانه کوفتم
حالا خودم کلون قدیمی این درم

گفتند سائلان که پس از تو کجا رویم
گفتی که این شما و سرای برادرم

این‌ها دو واژه‌اند که با هم غریبه‌اند
بر صفحه چون دو خط موازی: حسن، حرم

مرحوم غلامرضا شکوهی

گل‌خنده‌ای که مهر به ماه خدا کند
از پای روز، حلقه‌ی شب را جدا کند

بر شانه‌ی سپیده‌ترین صبح بی‌غروب
خورشید، آبشارِ طلایی رها کند

میلاد مجتبی‌ست که اعجاز مقدمش
با باغ، آن کند که نسیم صبا کند

آمد که با فروغ شب‌افروز روی خویش
هر سو دری به خانه‌ی خورشید وا کند

شب را به یمن مقدم او صبح کرده است
هر کس چو ماه، در دل شب‌ها دعا کند

امشب که باغ خاطره‌ات را به یک نسیم
غرق شکوفه، لعلِ لب مجتبی کند

چون آسمان عاطفه، باران اشک باش!
تا گلشنِ ضمیرِ تو را با صفا کند

چشم ستاره باش و به دامان شب ببار!
تا دردِ سینه‌سوزِ غمت را دوا کند

بیگانه با تبسّمی! این فصل را بخند!
تا باغ را به خنده لبت آشنا کند

گل‌واژه‌ی نگاهِ تو در روح زردِ باغ
جشن بهارگونه‌شدن را به پا کند

علی انسانی

ای از بَهار، باغ نگاهت بَهارتر
از فرش، عرش در قدمت خاکسارتر

شبنم ز پاکی تو، به گلبرگ‌ها نوشت
گل پیش روی توست ز هر خار، خوارتر

باران کرَم نمود و ترنّم‌کنان سرود
کز هر چه ابر، دست تو گوهر نثارتر…

شهر مدینه با فقرا جمله واقف‌اند
آن شهر کس نداشت ز تو سفره‌دارتر

ایّوب دید صبر تو، بی‌صبر گشت و گفت
چشم فلک ندیده ز تو بردبارتر

نامت حَسن، و لیک به هر حُسن، اَحسَنی
ناورده دست صُنع، ز تو شاهکارتر

بودی لبالب از غم و درد نهان، و لیک
آیینه‌ای نبود ز تو بی‌غبارتر

باشد یکی، قیام حسین و قعود تو
گشتی پیاده تا که شود او سوارتر…

حامد خاکی

مرا عشق دادند و سر را گرفتند
مرا بال دادند و پر را گرفتند
به آتش نشستیم و باغش نکردند
و از دستمان هم تبر را گرفتند
سلوکِ بدون تبادل نداریم 
چنین حال اهل نظر را گرفتند
زمین می زنند عاشقان را به زودی
همین عده که دور و بر را گرفتند
که عشاق باید رهایی ببینند
و اینگونه راز سفر را گرفتند
اگر دل ببندی به اشکی که داری 
بگیرند ، این چشم تر را گرفتند
به ما عشق دادند هستی گرفتند
ولی دستمان را دو دستی گرفتند

سپردند دست حسن کارها را
گرفتار ها را گرفتار ها را
مرا دور ننداخت این خانواده
نگیرد خدا این نگه دار ها را
تو باشی و ما دستخالی بمانیم؟
بپرداز دین بدهکارها را
تو این قدر دل را که لازم نداری
چرا پس به زلفت زدی دارها را
نخوابیدن ما پس از پانزده شب
تو را هدیه دادند بیدار ها را
به دست تو دادند این سائلان را
به چشم تو دادند بیمار ها را
به ماها اگر این فقیری می آید
به تو بیشتر دستگیری می آید

در خانه ات را زدن کار ماهاست
گدایی ز کوی حسن کار ماهاست
مزار تو شمع است و پروانه ات ما
به دور شما سوختن کار ماهاست
تو آن وحی شعری _ که کار تو باشد
نوشتن _ نوشته شدن کار ماهاست
تو پیغمبری و به ما می رسد پس 
نیاز اویس قرن کار ماهاست
تو جایی نرفتی چگونه غریبی؟
که غربت میان وطن کار ماهاست
به لطف  تو ما تکیه کردیم آقا
الهی که دورت بگردیم آقا

نگاهی بینداز سلمان بسازی
از این قوم کافر مسلمان بسازی
تو با صبر کردی همان کار شمشیر
بنا بود از کفر ایمان بسازی
تو تنها توانایی اش را نداری_
که از سائلانت پشیمان بسازی
درِ خانه ی تو مسیر گذر نیست
اگر دست را رحل قرآن بسازی
چنان صوت تو جذبه می آفریند
که قرآن بخوان راه بندان بسازی
اگر لم به لطف خداوند دادیم
خدا را به نام تو سوگند دادیم

به رنگ خزانت چمن می نویسم
تو را غربت در وطن می نویسم
تو را زهر دادند و ناله نکردی
تو را از جگر سوختن می نویسم
برای حسین هر زمان هم نوشتم
به اذن نگاه حسن می نویسم
تنی می نویسم که سر هم ندارد
سری را جدا از بدن می نویسم
کفن بی کفن بی کفن بی کفن
کفن بی کفن بی کفن می نویسم
سرش را گرفتند بالا، سرش رفت
سرش از روی دامن مادرش رفت
***
حسینا حسینا حسینا حسین
حسینا حسینا حسینا حسین

سید حمیدرضا برقعی 

 

نشستم گوشه‌ای از سفرۀ همواره رنگینت
چه شوری در دلم افتاده از توصیف شیرینت

به عابرها تعارف می‌کنی دار و ندارت را
تو آن باغی که می‌ریزد بهشت از روی پرچینت

کرم یک ذره از سرشار، سرشارِ صفت‌هایت
حسن یک دانه از بسیار، بسیارِ عناوینت

دهان وا می‌کند عالم به تشویق حسین اما
دهانِ خاتم پیغمبران واشد به تحسینت

تو دینِ تازه‌ای آورده‌ای از دیدِ این مردم
که با یک گل کنیزی می‌شود آزاد در دینت

مُعزّ المؤمنین خواندن مُذلّ المؤمنین گفتن،
اگر کردند تحسینت اگر کردند نفرینت

برای تو چه فرقی دارد، ای والتین و الزیتون
که می‌چینند مضمون آسمان‌ها از مضامینت

بگو با آن سفیرانی که هرگز برنمی‌گشتند
خدا واداشت جبرائیل‌هایش را به تمکینت

بگو تا آفتاب از مغربِ دنیا برون آید
که سرپیچی نخواهد کرد خورشید از فرامینت

بگو تا تیغ بردارد اگر جنگ است آهنگت
بگو تا تیغ بگذارد اگر صلح است آیینت

خدا حیران شمشیر علی در بدر و خندق بود
علی حیران تیغ نهروانت تیغ صفینت

بگو از زیر پایت جانماز این قوم بردارند
محبت کن! قدم بگذار بر چشم محبینت

تو را پایین کشیدند از سر منبر که می‌گفتند:
چرا پیغمبر از دوشش نمی‌آورد پایینت

درون خانه هم محرم نمی‌بینی، تحمل کن
که می‌خواهند، ای تنهاترین! تنهاتر از اینت

تو غم‌های بزرگی در میان کوچه‌ها دیدی
که دیگر این غمِ کوچک نخواهد کرد غمگینت

از آن پایی که بر در کوفت بر دل داشتی داغی
از آن دستان سنگین بیشتر شد داغ سنگینت

سر راهت می‌آمد آن‌که نامش را نخواهم برد
برای آن‌که عمری تازه باشد زخم دیرینت

برای جاریِ اشکت سراغ چاره می‌گردی
که زینب آمده با چادر مادر به تسکینت

به تابوت تو زخمِ خویش را این قوم خواهد زد
چه می‌شد مثل مادر نیمۀ شب بود تدفینت

صدایت می‌زند اینک یتیمت از دل خیمه
که او را راهی میدان کنی با دست آمینت

هزاران بار جان دادی ولی در کربلا آخر
در آغوش برادر دست و پا زد جان شیرینت

کدامین دست دستِ کودکت را بر زمین انداخت؟
همان دستی همان دستی که روزی بوده مسکینت

دعا کن زخم غم‌هایت بسوزاند مرا یک عمر
نصیبم کن نمک از سفرۀ همواره رنگینت

انتهای پیام/